به احترام اشک هایی
که بر گونه هایم
خشک گردید
به احترام بغض هایی
که فرصت باریدن پیدا نکردند
و به احترام
زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق )
سکوتی می کنم
یه سنگینی فریاد .
دلم امشب خیلی گرفته . امشب از همه وقت تنها ترم
راستش دیگه نمی زارم دلم به هیچکس و هیچ چیز عادت کنه
این وبلاگ هم همان طور در اولین نوشتم آورده بودم یه روزی
شروع شد یه روزی هم باید برای همیشه از جمع صمیمیتون
بره . تا چند دل موشت براتون می نویسم . نباید عادت کنم به هیج چیز حتی
به این وبلاگ . می خوام از این به بعد تو زندگیم من باشم که میرم
نه اینکه من بمونم و دیگران برن . شاید روزی روزگاری با یه وبلاگ
دیگه بر گشتم ولی موندنم هیچوقت همیشگی نیست .
زكجا آمده ام آمدن بهر چه بود
به كجا مي بري آخر ننمايي وطنم




همه ما تو مدرسه خوندیم که دوغیر هم جنس همدیگرو می ربایند
این موضوع در مورد انسانها هم صدق میکنه نیرویی بین زن و مرد هست
که اونها رو به طرف همدیگه میکشونه و هر مرد یا زنی جنس مخالف رو دوست داره
زن و مرد مکمل یکدیگرند و هر کدام به تنهایی یک موجود ناقص میباشد
که وقتی با هم باشند کامل میشوند و در کنار یکدیگر به آرامش میرسند
هر جوانی وقتی به بلوغ فکری و جسمی میرسه نیازش رو به جنس مخالف بیشتر احساس میکنه
و به طرف اون کشیده میشه و فرد خود رابه جنس مخالف نزدیک و نزدیکتر میکنه
تا به اون برسه
این مساله نعمتی هست که خدا به انسان داده و کمک میکنه
به وسیله اون به کمال و شکوفایی برسه ولی گاهی اوقات به علت عدم اگاهی جوانان
و سوء استفاده بعضی از افراد سودجو باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی بین جوانان شده
و پدیده بی اف و جی اف بین اونا مد شده این روزا اکثر پسرا و دخترا دوستای غیر همجنس دارن
که به اونا وابسته میشن و از نظر روحی و عاطفی میخوان خودشونو سیر اب کنند
و این دوستی ها بیشتر در چارچوب یک راز باقی میمونه و دختر و پسر
این موضوع رو از دیگران مخفی میکنند
و اون به این دلیل هست که اغلب بزرگترها و افراد با تجربه تر و با دین تر با این روابط مخالف هستند
و این موضوع رو سرکوب میکنند ولی جوانان به دنبال نیمه گم شده خود میگردند
و نمیخواهند موقعیت بدست امده رو از دست بدهند
مدتی طولانی یا کوتاه مدت را به طرف مقابل سر میکنند
با هم درد دل میکنند شادی میکنند غم میخورند و این
آغازی برای مشکلات جوانان میشود


اینم واسه عشقم که خودش میدونه کیه![]()
![]()
دوستت دارم س...جونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم .... امروز بیشتر از دیروز
بیا تا ره سپاریم به مهبس
تا نغمه سر هیم تنها
چون مرغان در قفس

و آنگاه که بخشش از من می طلبی
من به زانو فتاده - بخشش از تو می طلبم
که همی خواهیم زیست به نیایش . به آواز
به روایت افسانه های دیر باز
خندان چون پروانه زرین باد


سلام
انسان یعنی احساس انسان چکیده ایست از احساسات. احساسات پاکی که سر چشمه گرفته از اوست .
حدود ۱۹ سال از معبودم اجازه زندگی کردن گرفتم در این ۱۹ سال هر ثانیه اش را با احساس پیش بردم و هنوز برایم جای سوال است که برای چه پس هنور زنده ام با احساس به دنیا آمدم با احساس تحصیل کردم با احساس فکر کردم با احساس به انسان ها ,خیابان,سنگ,ساختمان,کارم نگاه کردم با احساس مشکلاتم را بر طرف کردم و با احساس عاشق شدم.
احساسات با ارزشی داشتم اما برای مدتی حتی به آسفالت خیابان خیره می شدم و برایش بغض می کردم که چگونه می تواند زیر پاهای مردم له شود اما دم نزند و وقتی راه می رفتم احساس شرمندگی می کردم و از تمام آسفالت های خیابان شرمنده بودم .
احساس بسیار زیباست آنقدر زیبا که گاهی نمی توان به زیبایی آن پی برد اما اگر همه چیز را باحساس دید هیچ وقت نمی توان زندگی کرد چون روزی همه چیز به پایان می رسد انسان که اشرف مخلوقات است روزی عمرش به پایان می رسد وای بر آسفالت خیابان و هر چیز دیگری ...
چند وقتی بود که در اتاقم می نشستم و بر درو دیوار اتاقم حجفیاتی می نوشتم که بعد از خواندن آنها خنده ام می گرفت اما وقتی دیگران این ها را می خواندند تشویقم می کردند . شبها نا خواسته ار خواب بیدار می شدم و پی کاغذی می گشتم چون دیگر دیوار های اتاقم جایی برای نوشتن نداشت هر چیز که فکر می کردم می توان روی آن نوشت را پیدا می کردم و می نوشتم از هر چیز که بخواهید .
غذا نمی خوردم چون به این فکر می کردم که نان یا برنج زیر دندان من زجر می کشند یک روز صبح احساس کردم دیگر نمی توانم از خواب بیدار شوم نای این که چشمانم را باز کنم هم نداشتم چه برسد به این که چیزی بگویم بعد 12 روز چشمانم باز شد و خود را در بیمارستان میلاد دیدم شاید باورتان نشود از آن روز به بعد دیگر به هبچ چیز با احساس نگاه نکردم حدودا 2 ماه است که شعری به زبان نیاورده ام شاید این را جنون احساس بتوان نام گذاری کرد .
به دنبال بهانه می گشتم که با ان زندگی کنم
بهانه ای برای نوشتن برای شاعر بودن ..
و از عشق سرودن ...
من انگار به دنبال فرشته ای بودم با دو بال خیالی
برای پریدن و به رویا هایی دست نیافتنی رسیدن.
بهارم را در آرزوهای پوشالی گم کردم و
سهمم پاییزی بود برگ ریزان و بی حاصل
اما یک روز قاصدکی از شهر مهتاب به سراغ
قلب تنهایم آمد و من فهمیدم می توان حصار
خستگی ها و بی کسی ها را شکست
و با پای برهنه به دیدار دوست شتافت .
من حس آشنای مهربانی را در نگاه او یافتم.
کسی که فراموشش کرده بودم اما او از همه
به من نزدیکتر بود.
خدایا..........
اگر هزاران بار به درگاهت دست نیاز بالا بردم
و جواب نشنیدم ..........
باز هم امید دارم تا شاید روزی به خاطر اشکهای
زلالی که مهمان گونه هایم شده و قلبم که
صدایی جز آوای تو نمی شنود دریابی وببخشی
که بی تو سرابی بیش نیستم.


