هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.

...
چشمهایم خیس می شود
پلک هایم سنگین می شود
اشک هایم روی کاغذ شعرهایم می چکد
اینجا بی نهایت تاریک است
اینجا قهرمان شدن کار بیهوده ای است
اینجا عاشق شدن کار بیهوده ای است
خانوم های زیبا
سطل هایتان را بیاورید اینجا
اشک هایم را جمع کنید
بعدا به دردتان خواهد خورد کلی

...

از صمیم قلب به عزیزترینم که خاله مهربونشون رو از دست داده اند تسلیت عرض میکنم
در دیار یار قسمت نشد شما رو زیارت کنیم
امیدوارم که تونسته باشم در گوشه ای از غم از دست دادن عزیزتان سهیم باشم
چهار شنبه سوری خوش بگذره

چند تا عکس در ادامه مطلب از امسال
ادامه مطلب (كليك نكني از دستت ميره ها !!! )
این روزها با خودم می گویم کاش شنا کردن یاد گرفته بودم
الان که در این اقیانوس افتاده ام هیچکس نیست که دستم را بگیرد و از آب بیرون بکشد
همیشه فکر می کردم شیرین باید یک روزی بیاید و دست فرهاد را بگیرد و از غرق شدن نجات بدهد.
اما حالا می بینم شیرین خودش هم از آب می ترسد.
فکر می کنم که دیگر نباید دست و پا زد در این آب.
آدم باید فرو برود در این اقیانوس آرام تا آرامش پیدا کند.

معنی آرامش اینست ...
برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم. عهد می بندم نه در صداقت تو شک کنم و
نه بی اعتماد ، بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم. عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم ، چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

راستش را بخواهی
کسی به من نگفت که اینجا باید فیلم بازی کنم
حتما حسودی اشان شده به فرهاد که این نکته را به او نگفتند
شاید هم اصلا فرهاد را داخل آدم حساب نکردند
به هر حال
وقتی فهمیدم باید فیلم بازی کنم که دیگر خیلی دیر شده بود.
دیگر آخرهای فیلم بود

آدم خیلی دردش می گیرد
زندگی کردن در این سلول انفرادی خیلی خوب است
آدم برای هر کاری کلی وقت پیدا می کند
مخصوصا برای فکر کردن به این که بعضی از اوقات
آدم ها چه راحت از همدیگر می گذرند
شاید هم ناخواسته از کنار هم رد می شوند
بدون آنکه بفهمند!
ولی اصلا این مسئله مهم نیست دیگر
مهم این سلول تاریک است
نه این که فکر بکنی من خیلی این سلول را دوست دارم
نه
ولی راهی به بیرون اینجا پیدا نمی کنم
گفته بودم
حتما یکی اینجا اول گریه اش گرفته و بعد نفرین کرده
یا اول نفرین کرده و بعد گریه اش گرفته
اصلا چه فرقی می کند
مهم اینست که کلید این سلول تاریک گم شده است
...!

